حسن حسن زاده آملى
86
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
فليس احدهما اولى بأن يكون مرتسما بالآخر من الآخر به و مقارنتهما غير مقارنة الصورة و المتصّور ، و امّا وجودها الخارج فمادّىّ لكّن المعنى الّذى كلا منافيه جوهر مستقّل بقوامه على حسب ما فرضناه اذ قارنه معنى معقول كان له بالامكان جعله متصّورا » . فارسى مذكور در ترجمهء آن گويد : « باشد كى تو گويى كى : صورتى كى در قوام متعلّق باشد به مايه ، چون عقل او را مجّرد كند ، آن معنى كى مانع مقارنت بود از وى زائل شود ، پس چرا نسبت دانستن با وى درست نيايد ؟ جواب تو آنست كى از آنجهت اين نسبت درست نيايد ، كه اينچنين صورت مستقلّ نيست به قوام ، بل كى قوام وى به مايه است ، و وى پذيراى صورت عقلى نيست و امثال آن صور مقارنت او با معانى معقول نه به آن سبيل باشد كى رسم آن معانى در وى منتقش بود بل كى به آن سبيل بود كى او با معقولى ديگر در جوهرى كى پذيراى معقولات باشد مرتسم شوند ، و هر يكى از آن هر دو اولىتر نباشد از آندگر به رسم آندگر پذيرفتن بل كى هر دو يكسان بوند ، و مقارنت ايشان با هم جز مقارنت صورت است با آن چيزكى در وى مرتسم بود ، و وجود چنين صورت در خارج متعلّق به مايه است و سخن ما اينجا در جوهريست مستقّل به قوام ، و مجّرد از مايه به قوام و وجود و چنين چيز چون صورتى معقول با وى مقارن شود ، بر وى ممتنع نبود ( كى بر وى ممتنع نبود - نسخهء ديگر ) ، لابد رسم آنصورت در او بنشيند و وى بدان عاقل باشد و ما پيش از اين بيان كرديم ، كى اينچنين چيز بر وى اين مقارنت ممتنع نيست ، و به واسطهء ناممتنع بودن اين معنى مر او را چون او از آن قبيل باشد كى در و ما بالقّوه محال
--> الفعل اعنى ترتسم . و ضمير هى راجع الى الصور الماديّة فى القوام اذا جرّدت . و ضمير بها راجع الى قوله : معان معقولة ، اى يرتسم بتلك المعانى المعقولة غير تلك الصور المادية فى القوام اذا جردت ، بل يرتسم بتلك الصور المادية فى القوام اذا جردت و بتلك المعانى المعقولة المقارنة لها القابل لهما جميعا و ذلك القابل هو الجوهر المستقّل العاقل . و قوله : الصورة و المتصوّر ، المتصوّر هذا بكسر الواو اسم فاعل . و قوله جعله متصوّرا بفتح الواو اسم مفعول .